یه انتخاباته چرا همچین میکنید ؟

نامزد های انتخاباتی محترم ، اینجانب؛ شهروندی معمولی و تازه به سن قانونی رسیده ، در روزهای پشت سر تا به حال "یک" روز هم شهر خود را "تمیز" ندیده ام! نمیدانم سر چند درخت را بریده اید تا برگه های تبلیغاتی خود را بین مردم پخش کنید و در کسری از ثانیه پیاده رو ها را با آنها "کاغذ فرش" کنید!شاید بهتر بود به جای شعار "پیشرفت" و "تغییر" کمی هم به این فکر میکردید که تبلیغاتتان تا چه حد به اطرافتان اسیب می زند!اصلا به این چیز ها فکر میکنید؟مثلا تا به حال فکر کرده اید که چسباندن تبلیغاتتان روی ساختمان ها و کناره های پل ها و خلاصه هر جایی به غیر از بیلیورد های تبلیغاتی چقدر اشتباه است؟ چرا؟ چون که تا مدت ها کاغذهای چسب خورده به مردم شهرتان دهن کجی میکنند! یا اصلا دغدغه این را دارید که چقدر از برگه های تبلیغاتی که بین مردم پخش میکنید خوانده نشده پخش زمین می شوند؟  

"کاش در برابر ظلمی که به محیط شهرهایمان می شود سکوت نمیکردیم !"

۰ نظر

بدون شرح

فرض کنید سوار تلکابین شدین!یه تلکابین که بین قله ی دو کوهه و از بالای یه دره رد میشه!فرض کنید تلکابین فقط صندلی باشه!یعنی زیر پاتون هیچی نباشه هیچی!فقط یه صندلی که نشستین روش و یه میله که دستاتون بهشه!اون احساس خلا ای که اون موقع حس میشه رو الان که نشستم روی زمین صاف دارم توی دلم حس میکنم!

۰ نظر

حداقل نمره ی جوهرمونو میدادین !!

واقعا دلم برای این روزا تنگ میشه !!واقعا !!

+خواستگاری رضا ؛ببخشین شما دوس دارین بچمون شهید باشه یا شهیده ؟!!


۱ نظر

به هم ریخته

مسئله اینه که درک این همه تاریکی و تیرگی سخته و دردناکه

مسئله اینه که دلم میخواد کنار بکشم 

شاید چون ترسیدم

یا شاید چون خستم

ولی فرقی نمیکنه

چون بهش باور ندارم ،ولی مجبورم توش بمونم !باهاش حرکت کنم 

نمیشه

نمیشه جزوی ازش نباشی

نمیشه تغییر بدی

تغییر دادن همیشه سخت تر از موندنه 

مسئله اینه که دارم تو رویاهام غرق میشم

زندگی داره عقب تر میره 

محو میشه

ادما محو میشن

تاریک تر از اونیه که بشه فهید راه درستو انتخاب کردی یا نه 

۰ نظر

خوشحالی رو باید از تو مویرگای خودت پیدا کنی

میگم تو شرایط خوب که همه خوشحالن غیر از اینه؟

بهتر نیست تو شرایط بد خوشحال باشیم؟

خود درمانی

۱ نظر

فقط نوشتم که نوشته باشم و نترکم

از پله ها رفتیم بالا داشتم تن تن میرفتم چند قدمی جلوتر بودم

صدام زد :مرمری!

برگشتم ودر حالی که دستام رو گرفته بودم به کولم کج نگاش کردم که یعنی بعله 

با سر اشاره کرد که بیا یه چیزی در گوشت بگم 

رفتم 

میگه ؛ببین ؛نقشه اینه ؛هر جا دیدی عصبانی شدم دستامو بگیر از پشت !نمیخوای اینجا با خاک یکسان شه که 

نگاش میکنم و میخندم 

میگه انقد استرس نداشته باش دختر چیزی نیست که 

میگم دارم خب چیکارش کنم :|

رفتیم داخل و میگم ساعت چنده؟میگه سه دیقه مونده ؛میگم مطمعن باش تا سه دیقه ی دیگه نمیاد !

نشستیم !میگم ساعت چنده ؟میگه 17دیقه گذشته !میگم دیدی گفتم .صدای ساینا که از اتاق میاد بیرون میشنوم میرم بیرون و یهو از :/ به :)) تبدیل میشم افکار خبیثانشو باهام در میون میذاره و میره .دوباره میرم میشینم .تق تق تق تق سعی میکنم پامو بذارم روی محل برخورد چهار تا موزاییک !و همین طوری دور خودم میچرخم !میرم از روی میز منشی یه برگه همایش برمیدارم و میدم دستش !شروع میکنه به خوندن!میگم برنامه غذایی رو !!سه بار قرمه سبزیه!میگه چرا نوشتن متنوع؟!برگه رو برمیگردونم روی میز منشی و تشکر میکنم .صدای کیانا میاد .باز میرم بیرون .از اتاق میان بیرون .نگاهم رو از :)))))) به :@ تغییر میدم .میگم سلام .میره داخل اتاق دیگه  و با پدر میاد بیرون میرم کیفمو برمیدارم .کیانا کلشو از در میاره داخل و میگه مری خدافظ خدافظ عمووو..شروع میکنن به حرف زدن و هی حرف میزنن و هی نگاه من عصبانی تر میشه.تا اینکه میگه :"نمیخوام فکر کنه من از کلاس مریم چیزی بر میدارم!!!!!" سرم که پایین بود بالا میارم و چشامو یکم درشت میکنم و سریع به حالت عادی برشون میگردونم .تمام تنفر و عصبانیتامو میریزم تو نگاهم و نگاش میکنم ؛چشاشو برمیگردونه!!و من همون طوری زل میزنم بهش !توی جمله ی بعدیش میگه ؛باشه چشم من درباره ی خانوم عابدی با ایشون صحبت میکنم ؛حالا یکم فرصت بدین به من چشم.گفتم شما الان از اول تابستونه فرصت میخواین دیگه تا کی؟!!!و یادم نیست دیگه که چی شد فقط وقتی تو ماشین نشستم گفت که ؛نزدیک بود بیام دستاتو از پشت بگیرما و پقی زدم زیر خنده .میگم چرا انقد رئوف و مهربون باهاش حرف زدی اخه ؟!من از این ادم متنفرم !این ادم خیلی دوروإ!گفت خب من نمیتونم وقتی داره حرفی که من میخوام بزنم رو میزنه مشت بکوبم تو دهنش که :دی باید یه کاری کنه یه چیزی بگه جلو من یا نه ؟! میگم یا نه و ریز میخندم .میگه چیزی نیست نگران نباش الان  حرف حرف ما إ .میگم باشه و میره بستنی میخره :))))))ولی خب من هنوز نگرانم!

۱ نظر

حالا بالاخره ؛فهمیدن ؟! یا ترسیدن؟!

اگر آزاده نیستید لااقل دین داشته باشید

.

.

.

.

.

.

میفهمیم ؟!/میترسیم؟!

.

.

.

.

.

رفتار و اعمال افراد ،چه از لحاظ اجتماعی و عرف پذیرفته یا مردود ،تا زمانی که به فرد دیگری اسیب وارد نکنند،تنها به خودشان مربوط است ؛این در حالی است که سکوت در برابر همان اعمال و رفتار در صورتی که به فرد دیگر اسیب بزنند ؛توجیه پذیر نیست!

می گویند :"خودت را با شرایط وفق بده!"یعنی ظلم را بپذیر و سکوت کن .!می گویند:"به تو که ضرری نمی رساند"یعنی مهم نیست که افراد دیگر چقدر اسیب می بینند تا زمانی که تو ضرر نمی کنی سکوت کن!همه ی این ها یعنی بی تفاوت بودن نسبت به خودت و نسبت به دیگران !یعنی وجدان در نسل بشر رو به انقراض است ،یعنی اگر همین امروز از خودمان شروع نکنیم یعنی اگر نتوانیم در برابر ظلمی که به ما و اطرافیانمان می شود کاری کنیم ؛یعنی اگر نتوانیم در برابر افراد دیگر بایستیم و بگوییم که نمیگذاریم که حق ما را زیر پا بگذارند ؛آن وقت دیگر انسان نام نداریم!آن وقت برده داری بدون آن که نامی بر آن بگذارند بار دیگر گریبان گیر بشریت می شود.

#رو_دل_نوشت_های_بی_فکر

ادامه ی مطلب چتم با نرگسه در جهت تفهیم قضیه  و به چالش کشیده شدن متن تازه متولد شده:

ادامه مطلب ۲ نظر

این فیلد به دلیل عدم مطابقت با شئونات اسلامی ساتسور شده است

موقعیت :مدرسه /زنگ دوم/زبان/سرجلسه ی امتحان 
نشستیم سر جاهامون و برگه های امتحانی رو میزامونه و تازه ساکت شدیم .
یهو صدای تیک ساعت مهدیه بلند میشه؛مهدیه از عقب داد میزنه "مریم قرصت"نرگس از توی کولش بطری ابشو در میاره و همونجوری که سرش رو برگشه و داره جواب میده بطری ابو تو اون یکی دستش نگه داشته ؛نسترن کیفمو یکم شوت میکنه جلو ؛از جام پا میشم ؛و بطری رو از دست نرگس میگیرم و قرصمو برمیدارم و میخورم دوباره بطری رو میذارم سر جاش و میرم میشینم !
حالا هدفم از این خاطرک چی بوده؟
اولا که در موقعیت یکم خنده دار بود 
دوما که خواستم بهتون کار گروهی رو نشون بدم :)))یعنی تفکر گروه محور موج میزنه !
+++++++
موقعیت :خیابان ملک 
حدود ساعت پنج رسیدم سر کوچه ی ابطحی و چون بهم گفته بودن پنج و نیم برو ؛پیاده رفتم تا دهکده یه کتاب خریدم و برگشتم و راس ساعت پنج و نیم رفتم داخل اموزشگاه "ملک"
به خانوم منشی گفتم که اقای x هستن؟گفتن شما ؟خودمو معرفی کردم و گفتم که قرار بوده ببینمشون .
رفتم داخل دفتر ؛اقای ایکس در حال خوردن چای و میوه بودن ؛همون طوری که لم داده بودن و بدون دادن جواب سلام من ؛شروع کردن به صحبت کردن با خانوم منشی ؛اقای x با سر اشاره کرد به صندلی رو به روش که یعنی بشین!من همچنان سر پا وایسادم .منشی یه نگاهی کرد و گفت بفرمایید بشینید !کولمو در اوردم گذاشتم رو پام و خیلی معذب رو به روی اقایی که لم داده بود و داشت میخورد نشستم .منشی رفت و اقای x  گفت امرتون؟(یا یه چیزی شبیه این دقیقا یادم نیست)گفتم که بنده عابدی هستم اقای بنی جمالی معرفی کردن منو برای کلاس دیفرانسیل.همونطوری که لیوان چایی یه دستش بود و داشت باهاش شیرینی میخورد گفت اهاااان بله راستی ؛گفته بود!خب دانش اموز کجایی؟گفتم فرزانگان 1.گفت نه میدونم کدوم فرزانگان ؟!سرمو با تعجب اوردم بالا گفتم یک دیگه عرض کردم خدمتتون همون که تو کمربندیه .گفتن که اهان خی وضعیتت چطوریه ؟گفتم منظورتون ازمونه یا معدل؟گفتن نه ازمون.گفتم که بنده ازمون سنجش میرم و با احتساب اینکه خیلی سوالاش راحته ؛درصد دیفرانسیل زیر هفتاد نبوده ؛ولی خب چون خیلی راحته من ملاک قرار نمیدمش !از نظر خودم دانش اموز ضعیفی نیستم ؛پایم رو به نسبه خوب بلدم ولی توی دیفرانسیل انچنان عالی نیستم .یه لبخند کجی زد و با حالت "اهان که این طور"گفت دبیر مدرستون کیه؟گفتم اقای اسلامی .گفت که اره ما یه سری دانش اموز داشتیم هفت هشت نفر با اقا اسلامی کلاس داشتن ولی اومدن اینجا الان پنج تاشون شریفن !گفتم اقای اسلامی دبیر بسیار باسواد و خوبین !گفتن که خب اقای بنی جمالی گفت با اقای وزیری هم کلاس میرفتی که ؟گفتم بله گفت که خب دیف گوی خوبیه که ؟!توی دلم گفتم رانسیل گو!! و جواب دادم که بله ولی مشکل اصلی اینه که من فقط اونجا رشتم ریاضیه سری تکون داد و لیوان چاییشو گذاشت روی میز و در حالی که خیار پوست میکند گفت که خب ببین اقای مرزبان خیلی دبیر باسواد و قوی ایه .تو اول باید یه جلسه بری ببینی اصا میتونی؟چون که فقط برای دانش اموزای قوی خوبه .هزینشونم جلسه ای 300تومنه !من سرمو اوردم بالا دوباره و گفتم :300تومن برای هر جلسه خصوصی ؟گفتن بله .زیاد نیست اصلا ".تو" اگه با من کلاس میومدی چی میگفتی؟من خصوصیم 400 إ تازه تهران که 800میگیرم .اونایی که میان باهام کلاس هم مشکلی با هزینش ندارن .زیر لب گفتم خب هر کسی یه توانی داره .بعد بلند تر گفتم که این مبلغ برای من زیاده.شما حساب کنید ده جلسش میشه 3ملیون و من فکر نکنم بتونم با این شرایط بیام.خوردنش تموم شد و چاقو رو گذاشت تو بشقاب و تکیه داد به صندلی پشتش و دستشو انداخت روی صندلیه کناری .گفت که خب من باهاشون صحبت میکنم که ببینم  گروه دارن بخوای باهاشون بری؟گفتم که خیلی ممنونتون میشم .گفت که خب باشه من زنگ میزنم .ولی چون ایشون دو روز اراکن و میدونی که دانشگاه صنعتی اصفهان درس میدن ؛سرشون شلوغه .گفتم که خب من کی تماس بگیرم؟گفتن سه چار روز دیگه ولی قول نمیدم !!گفتم که خیلی ممنون و میخواستم برم !گفتن فیزیکتو با کی میری؟گفتم اقای مدرسه دوست .گفتن مدرسه دوست ؟!!مدرسه دوست واسه دانش اموزای ضعیف خوبه !!چرا اونجا میری ؟ما دانش اموزامون میرفتن اونجا مسخرش میکردن !!منشی همین موقه اومد داخل و اقای x  رو به منشی با یه لبخند کج و لحن تمسخر امیز گفت میدونی فیزیکشو کجا میره ؟پیش مدرسه دوست!همون یارویی که شاگردامون مسخرش میکنن!!منشی که تمام سعیشو میکرد متعجب باشه و احتمالا تو سرش داشت فکر میکرد مدرسه دوست کیه ؛گفت که وا چرا اونجا میری؟!گفتم که از نظر من ایشون خوب درس میدن و من هر سوالی که بذارن جلوم میتونم حل کنم .گفت میدونی رشتش چی بوده؟گفتم بله :/یکم اخم کرد و دوباره گفت:من تعجب میکنم که چطور به من گفتن دانش اموز قوی ای هستی!!تکیشو از صندلی برداشت قندون روی میزو حل داد و گفت شتاب این چی میشه؟گفتم نمیدونم .اخماش باز شد و با با همون لبخند کجه دوباره گفت که گفتم مدرسه دوست شاگرداش قوی نیستن خیلی!یکم فک کن !!گفتم اگه سینماتیک باشه دلتاوی به دلتا تی میشه شتاب متوسطش حدش میشه شتاب لحظه ایش ؛اگه دینامیک باشه از اف مساوی ام إ حساب میشه !که آ میشه اف برایند به روی ام .دهنشو کج کرد زبونشو زد به دندوناش و صدای نچ تولید کرد همراه با یه لبخند کج  و بعدشم صدای "هه"(حالا بحث اینجاست که شتابش دقیقا از همین راه ببه دست میادها)گفت خب شیمی با کی میری؟چشام رو گرد کردم و با لحن"خیلی واضح نیست ؟" گفتم اقای بنی جمالی .گفت اهااان اره راستی اصلا حواسم نبود چند میزنی؟گفتم زیر هفتاد نزدم .خیلی عالی درس میدن ایشون  و از همه ی بچه های کلاس خودمون بهترم من الان تو شیمی.گفتن اره اره خودش معرفیت کرد با هم حرف میزدیم میگفت دانش اموز قوی ای هستی !!روی قوی تاکید کرد که یعنی نیستی !دوباره ادامه داد که من با اقای مرزبان صحبت میکنم ؛ولی تو اگه میتونی چند نفر دیگه رو پیدا کن که باهات کلاس بیان !گفتم متاسفانه نیست کسی دیگه همه رفتن کلاس .گفت اره البته رشته ی ریاضی خیلی کمن فک کنم شما شونزده هیفده نفرین .گفتم بله 14نفریم .ببخشید یه سوال اقای کریمی نیا چطور؟کلاس دیفرانسیل ندارن؟گفتن که نه تعداد دانش اموزاشون کم بود ولی خصوصیشون 800 هااا میخوای؟گفتم خیلی لطف کردین شرمنده من مزاحمتون شدم و وقتتون رو گرفتم .با اجازتون .خدانگهدار .گفت خدافظ و دوباره خم شد روی میز تا سیب قاچ کنه .رفتم پیش منشی و گفتم شماره ی اموزشگاهو لطف میکنید ؟گفت چرا فیزیکتو پیش اقای ملک حسینی نمیای؟با تعجب و "نگاه به تو چه ربطی داره"گفتم از کلاس فعلیم راضیم .گفت دیگه کلاس چی میری ؟گفتم هر کلاسی که لازم بوده برم رو دارم میرم !گفت که اهاان خب خودت میدونی خودتم ضررر میکنی و من این طوری بودم:😲 .شماره رو گرفتم و از اموزشگاه اومدم بیرون و عمرا اگه دوباره پامو بذارم اونجا یعنی 😏😏😏😏
++++++++++
تمام دیروز چشام عصبانی بودن !تمام دیروز اعصابم خورد بود و بداخلاق بودم ؛ میخندیدم ولی چشام همچنان عصبانی بودن .دیگه همه شاکی بودن که چتههههه اخه چتهههه چرا این جوری نگاه میکنی؟بعد مسئول دفتری تصمیم میگیره با من قهر کنه و من به حالت خب ب درک بهش فهموندم که فکر میکنی برام مهمه ؟!و بعد گفت که برات برگه ها رو کپی نمیزنم !!و گفتم برگه های خانوم جعفرین نه برگه های من خود دانید !گفت تا تو باشی وقتی من کمکتو میخوام کمک کنی!گفتم هیچکس حق نداره منو مجبور کنه کاری رو انجام بدم که دوست ندارم .به نظر من خیلی زشته که دست کنی تو موهای دختر 18ساله موهاشو چک کنی!و منم بدم میاد دست بزنم به کس دیگه ای !و دوباره اگه ازم بخواید میگم نه !برگه هارو گذاشتم روی دستگاه کپی و رفتم !!سر کلاس ارایه ؛قرار بود کلاس یه رب به چهار تعطیل شه ؛بچه ها گفتن خسته نباشید یه دختره سومی بود گفت مگه تا چار نباید باشه؟با همون نگاه خشمگینانه و عصبانی گفتم سومی؟گفت بله گفتم حرف نزن .گفت چشم.تو سرویس عبدالرحیمی میگفت مریم تورو خدا مارو نخور گفتم کاریتون ندارم .گفت خو این جوری نگاه نکن !همرو خوردی سیرم نمیشی .نگاهمو انداختم به سمت پنجره . و کلا نتیجه اینکه وقتی کسی عصبانیه انقد سه پیچ نشید بش .
۲ نظر

مجموعه پی نوشتک های تابستونی

ترجیحا نخونید

ادامه مطلب ۰ نظر

خودتو بسپر دست دوربین

دوربین از بالا و یکم مایل طوری که هم اسمون  بیفته هم زمین فیلم برداری میکنه ؛شبه ؛یکی خیره به اسمون روی تپه دراز کشیده و دستش زیر سرشه ؛یه ستاره توی اسمون خیلی ریز چشمک میزنه ؛دوربین اروم به سمت اسمون و در جهت اون ستاره میره ؛حرکت دوربین یکم سریع میشه ؛همین جوری توی تاریکی میره و از جو خارج میشه و میره توی فضا ؛سیاره ها و ستاره هارو رد میکنه سرعتش اونقدر زیاد میشه که ستاره ها دیگه قابل تشخیص نیستن و تبدیل شدن به خط های ممتد؛بعد سرعتش کم میشه و وارد یه ستاره میشه ؛انگاری همون ستاره ی چشمک زنه ؛ از دور و از بالا یه تپه معلومه دوربین کم کم نزدیک میشه و یکی خیلی شبیه به نفر اول خیره به دوربین نگاه میکنه ؛بدون اینکه پلک بزنه ؛رنگ پوستش سفید تر شده و یکم به کبودی میزنه ؛نگاهش سرده و کاملا بی حرکته جوری که انگار میلیون ها سال پیش مرده...

۰ نظر
This is my word
this is my way
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان